خرید بک لینک
من چقد بیشورم که هیچوقت نمیفهمم داری باهام شوخی میکنی :(

البته تو خیلی حرفه ای شوخی میکنی که من کاملا باورم میشه

مخصوصا وقتی حرف از رفتن و تموم کردن میزنی دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم

امشبم دقیقا اینجوری شد مثل قبلنا که تا مهسا میگفتی دلم میریخت

امشبم همونجوری شد :(

نمیدونم چرا حرف رفتنت منو به این حال میندازه ... حتی شوخی هم باشه من قلبم طاقت نمیاره

یه لحظه مثل یه آدم ضعیف و بی پناه میشم که همه ی زورشو برا زنده موندن میزنه

همه کاری میکنم ... التماس .. خواهش .. گریه ... زاری ... همه جور کولی بازی ای را میندازم

کلی حرف میزنم که فقط برا اینکه نذارم بری ... اون لحظه حتی نمیدونم چی دارم میگم

امشب هم واقعا نمیدونستم چیکار کنم بغض کرده بودم .. دست و پام یخ بود

نتونستم پیش جمع بشینم اومدم اینور که اگه اشکی هم ریخت کسی متوجه نشه

و شروع کردم به حرف زدن هی گفتم و گفتم .. فقط برا اینکه جلوتو بگیرم

من از کجا بدونم تو اون لحظه شیطنتت گل کرده و داری اذیتم میکنی و همه چی شوخیه

من تنم از حرف رفتنت داشت میلرزید و مجبور بودم هر کاری ازم بر میاد انجام بدم که جلوتو بگیرم

شاید تو هیچوقت نتونی حال اون موقع منو درک کنی و دلیل حرفامو بدونی

اما اینو بدون من هر حرفی که زدم اولش گفتم که اگه از اول قرار بود یه روزی تموم شه باید فلان کارو نمیکردی ... محددیت میذاشتی و این حرفا

من اینارو گفتم فقط هم به خاطر حرفت که گفتی بلاخره که یه روزی قراره این اتفاق بیوفته

پس من به عنوان یه دختر توو یه همچین موقعیتی حق داشتم که بگم اگه از اول قرار بود تموم شه پس چرا باهام اینجوری کردی ... چرا محدودیت هایی نذاشتی برا رابطمون

وگرنه من که هیچوقت بی دلیل همچین چیزایی زبون نمیارم

من وقتی تورو میشناسم و میدونم که مردونه اومدی وسط و هیچوقت الکی پشتمو خالی نمیکنی همچین چیزایی نمیگم که تا حالا هم نگفتم

ولی امشب اون حرفت آوار شد رو سرم .. اونقد جدی شوخی میکردی که باورم شد که از اول همین فکرو میکنی که یه روزی تموم میشه

من همه ی اون حرفارو در جواب این حرفت زدم ...

پس تو حق نداری بگی که از فردا تکلیفمو روشن میکنی ... حق نداری که بگی بعد این رفتارایی میبینی که نه شوخیه نه اذیت

حق نداری رفتاراتو باهام عوض کنی :( حق نداری از فردا همه چی فرق کنه :( حق نداری :((

به جان خودت که همه ی دنیای منی اون حرفارو فقط در جواب اون حرفت گفتم

من که نمیدونستم شوخیه ... من که نمیدونستم داری اذیتم میکنی

تو که نمیدونی حرف رفتنت چی به حال من میاره ... تو که نبودی اون لحظه حال منو ببینی

پس جان من رفتارات عوض نشه باهام ...

من همین مرد رو با همین اخلاقا و رفتاراش دوسش دارم و میخوام .. همینجوری عاشقش شدم

و از همه مهمتر من مردمو باور دارم ... میدونم که چقد مرده .. چقد حرفش حرفه

اما این حرف رفتن ِ لامصب همه ی جونمو میگیره .. مغزم قفل میشه ... فقط همه ی زورمو میزنم برا نگه داشتنت به هر قیمتی که باشه :(

امشب از ترس فردا .. از ترس عوض شدن رفتارات ... از ترس اینکه برام محدودیت بذاری خوابم نمیبره

تا صبح ترس اینا جونمو میگیره و فردا با کلی ترس سراغتو خواهم گرفت

با من جور دیگه ای نباش :( همینی که همیشه بودی باش .. خواهش میکنم :(

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 2:57

صفحه بندی