پیام میدادم ، زنگ میزدم .... جواب نمیدادی دلشوره میگرفتم ... منتظر میموندم
تا بلاخره بعد از ظهر حرف زدیم ... جوابمو دادی
اما اگه بخوام راستشو بگم از یه حرفت دلم شکست ... بیشتر بغضم گرفت
نمیدونم ولی یه لحظه احساس کردم منم توو زندگیت به اندازه ی همون کفشی هستم که پاتو بزنه دیگه نمیپوشیش :(
مطمئنم که منظورت این نبوده و فقط میخواستی بفهمونی که اگه یه روزی به هر دلیلی احساس کنیم به درد هم نمیخوریم باید جدا شیم
میدونم فقط میخوای این همه وابستگی منو کم کنی که یه وقتضربه ای نخورم
اما واقعا اون حرف قلبمو شکوند ... خیلی غمگین بودم امروز
بغض خفم میکرد ... بعد باشگاه کلی توو حموم زیر آب گرم گریه کردم که خالی شم
همش هم دلم محبت وتوجه های تورو میخواست که هی اون شکلک رو میفرستادم
حتی ظهر که زنگ زدی وقتی موقع خدافظی گفتم بوسم کن اینوراشکم در اومده بود اما دلم میخواست بوسم کنی که حس کنم دوسم داری
فقط میخواستم بهم توجه کنی حرفای خوب بزنی تا من آروم شم
از شانس منم که امشب شیفتی :(
اما آخر شب که اومدی تلگرام و حرف زدیم حالم خوب شد
با اینکه بغضم ترکید و داشتم با گریه تایپ میکردم حرفامو اما آروم شدم
حس کردم که این مرد منو دوس داره و بی دلیل نمیذاره بره
آروم شدم ... بی قراری های امروزم تموم شد
الان فقط گیج خوابم ... فردا صبح که بیدار شم امروزو فراموش کردم
فردا صداتو که بشنوم خوبه خوب میشم عزیزکم ...
با همه ی وجودم دوست دارم
همه ی کارام از رو دوست داشتنه ، از رو عشقه
اینم بدون کولی بازی های منو نبین اگه یه روزی واقعا بخوای بری من اونقد ضعیفم و تو اونقد قدرتشو داری که نمیتونم جلوتو بگیرم
مطمئنم از این ....
برچسب:
نویسنده: بنیامین زارعیان