چرا هی میگفتی دلم تنگ شد ... و کلی قربون صدقم میرفتی
من امشب حستو فهمیدم و بهت حق میدم ...
یکی دو روزه بیشتر از همیشه عکس میفرستی
و من امشب دیگه طاقتم طاق شده و عجیب دلتنگ شدم
هر لحظه که گوشی دست میگیرم اولین کار میرم گالری عکساتو ببینم
رو تک تک عکسات زوم میکنم ... نقطه به نقطه ی صورتت
چشات ، لبات ، حتی اون ته ریش ها
کلی قربون صدقشون میرم و میبوسمشون آروم میشم ...
من که گفتم بهت ایندفعه که اومده بودی یه چیزیم شده که الان حالم اینه
عاشقت بودم از همون اولا ، اما الان عااااااااااااااشق تر شدم
الان دیگه تو شدی تکه ای از وجودم که نباشی نیستم ...
فقط حواست باشه که مجنونم نکنی سر به بیابون بزنم
کمی آروم تر ، آهسته تر خوبی کن تا ذره ذره دیوونت شم پسرک ...
امشب عجیب محبتم به جوش اومده
حیف که خیلی دوری ازم :(
برچسب:
نویسنده: بنیامین زارعیان