همه توو ذهنشون یه دختر بی عار و بیخیال تصور میکنن
چون همیشه حالم خوب بوده
چون همیشه سعی کردم بخندم حتی توو اوج غصه ها وفشار ها
چون هیچوقت دلم نیومده جان هامو ناراحت کنم
همیشه ریختم توو دلم ، قایمشون کردم ، صدامو در نیاوردم
به آدما که رسیدم بجا گلایه و زار زدن خندیدم آروم بودم
اما همیشه توو چشم همه من دخترک بی عار بودم و هستم
و هیشکی نمیدونه این چقد منو آزارم میده ....
تو هم امشب مثل همه فکر کردی ، با همون چشم دیدی
اما تو هم خبر نداری از قلب من ...تو هم خبر نداری از حال این چند وقتم
نمیدونی چقد درد داره وقتی دلت غصه ی دوتا مرد زندگیتو باهم بخوره
نمیدونی چقد درد داره وقتی حس کنی قلبت دو تیکه شده
تو نمیدونی من دو هفتست چه حالی دارم و جیکم در نمیاد
نمیدونی چه شبا برا مردای زندگیم چقد گریه کردم
چقد از خدا گله کردم که چرا حواسش به مردای من نیست
نمیدونی من چه حالی دارم وقتی میدونم اونجا تو خوب نیستی
و اینجا هم بابا ....
اینارو نه تو میدونی نه هیچکس دیگه :(
هیشکی نمیفهمه و نمیبینه ونمیدونه و من خسته شدم از این ...
کاش میتونستم قلبمو بکنم بندازم جلو پای خیلی ها تا ببینن
تا ببینی که دل من چه حالی داره :(
خستم
دارم جون میدم
نذاشی شب بخیر بگم و بعد بری
تو هم فکر میکنی من بی عار و بی خیالم :(
تو هم نمیدونی :(
یه روزی یه شبی میون همین زجه ها دیگه نفسی بالا نمیاد
و تمام .....
خدایا از تو خیلی دلگیرم خیلی
حواست نیست .... منو نمیبنی و نمیشنوی
برچسب:
نویسنده: بنیامین زارعیان