یه چیزی هست و من نمیدونم
کاملا معلومه
وگرنه بی دلیل چرا باید این همه استرس داشته باشی؟
که امشب از استرس قلبت درد بگیره :(
خیلی کلافم
مثل گنجشکی که پرش شکسته بی تاب و بی قرارم
اگه میتونستما همین الان راه میوفتادم میومدم پیشت
اما نمیتونم .... نمیتونم .... نمیتونم :((
همه ی فکر و ذهن و روحم پیش توئه
همه ی ذهنم درگیره که چی شده ؟ چته ؟ چرا استری داری ؟
چرا اینقد سریع شب بخیر گفتی و رفتی؟؟؟
حق بده که فکر کنم یه چیزی هست و ازم پنهون میکنی
بگو
هرچی که هست بگو ... هر چی که این روزا اذیتت میکنه رو بگو
حقمه که بدونم ... حقمه که خیالم راحت باشه
ای خدا دارم دق میکنم اینجا
چرا اینقد دورم ؟؟؟؟؟؟
چرا هیچوقت پیشش نیستم ؟؟؟؟؟
حالم خوب نیست ....
چی شده ؟؟؟؟
کاش بدونم ... کاش حرف بزنی باهام
کاش :((
برچسب:
نویسنده: بنیامین زارعیان