اصلا حس نوشتن نداشتم
از اون روز تا الان جز دلتنگی هام چیز دیگه ای برا نوشتن نداشتم
ولی امشب دیگه نتونستم دلتنگی هامو بریزم توو دلم :(
هر دفعه ای که تصویری باهات حرف میزنم
هر بار که صورتتو میبینم .. چشای بادومیتو ... خنده های خوشمزتو
بدتر دلتنگ میشم ... بیشتر دلم میگیره :(
چقد دورم ازت :((
کاش زودتر بتونم بیام ببینمت ... بیام یه دل سیر باهم باشیم
توو یه شهر دیگه هم خاطره بسازیم ... هوووووووم :(
امشب بدتر دلم گرفته
از اینکه حالت مثل سابق خوب نیست ناراحتم ...
از اینکه فکر و ذهنت اینقد درگیره اعصابم خورد میشه ....
پس کی روزای خوب میرسه ؟؟؟ چرا شرایطی که میخواییم جور نمیشه ؟؟
یه وقتا منم با اون همه صبرم کم میارم :( حالم گرفته میشه
امشب دقیقا از اون شباست :(
اما هیچوقت امیدمو از دست نمیدم ...
با اینکه زیاد از اون بالایی گله میکنم ولی باز دلم روشنه ...
با همه ی سرتق و پررو بودنام منتظر روزای خوبمون هستم
تو هم منتظر باش عشق جان میرسه بلاخره :)
برچسب: دلتنگی,
نویسنده: بنیامین زارعیان