خرید بک لینک
هنوز سیر نشده بودم ازت که ساعت تند تند جلو میرفت

هر بار که ساعتو میپرسیدم محکم تر بغلت میکردم

بیشتر ساکت میشدم

قلبم میگرفت

و ساعت همچنان بدو بدو میکرد که تورو از بغلم جدا کنه

ایندفعه ساعت عجله داشت نه ما :(

سخت بود برام که جلو چشام وسایلاتو جمع میکردی آماده میشدی که بری

خیلی خودمو کنترل کردم بغضم میگرفت چشام پر میشد

یهو یه چیزی میگفتی حواسم پرت میشد... فکر کنم حس کرده بودی حالمو

اون لحظه دلم نمیخواست بری ... نمیخواستم کیلومتر به کیلومتر ازم دورتر شی

اما یه چیزی ته دلم میگفت که این دور شدنه این رفتنه نوید شروع روزهای خوبه

اینجوری خودمو آروم میکردم ...

ولی موقع خدافظی خیلی سخت دل کندم از بغلت ... دلم نمیومد

همش میخواستم یکم بیشتر بغلت کنم ببوسمت ولی ساعت لامصب اجازه نداد

بلاخره دل کندم و اومدم بیرون با یه حال عجیب غریب و یه بغض سنگین

هنوز نرفته یه دنیا دلتنگت شده بودم :(

من اون در آغوش کشیدن موقع خدافظیتو هیچوقت یادم نمیره

آرامش عجیبی داشت

پشت هر کدوم از اون بغل کردن و بوسه ها دوس داشتنت رو بیشتر حس کردم

مرسی مرد ِ مهربون و عاشق من ... مرسی برای بودنت

سفرت سلامت و بی خطر باشه جان دلم

یهو دیدی دلم طاقت نیاورد و ایندفعه من اومدم دیدنت :)

برچسب: کیلومتر,کیلومتر,شدیم, نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:23

صفحه بندی